در شرایطی که آدم (!) مبتلا به یبوست فکری می شود بهترین کار این است که لینک مطلبی جالب را بگذارد....!!
« دوره آخرالزمان شده، یارو با زنش.... چی بگم! به جان همین نوه ام دیشب دم پنجره ی آپارتمان پسرم ایستاده بودم. دیدم این همسایه روبرویی با زنش تو اتاق اند. خدا وکیلی نمی خواستم نگاه کنم، داشتم همین طوری می دیدم. طرف داشت با زن خودش ،استغفرالله، جماع می کرد. همین جور هاج و واج مونده بودم.همین جور با خودم بدو بیراه می گفتم. بی دین، لامصب آخه این چه کاریه. نمی دونم چه بلایی داره سر این ملت میاد. اون زمان که ... همین خود من تا حالا 4تا زن گرفتم اما با هیچ کدومشون همچین کاری .. استغفرالله. آدم با زن خودش. این زنای با محارمه. یکی از دوستای پارک نشینم می گفت تازه زنای محسنه هم هست، سنگمال داره...»
1. وقتی شب عید با این استاد پورنوگرافی بروید بیرون بعد پشت سرتان از این حرفها هم می زند. بابا تو داشتی مشق خوشگل خانم می نوشتی، تازه سورئالیستی ترین فرد جامعه هم باهاشون حال می کرد... چرا یک دفعه زد به اون مغزت پسر؟ درثانی آن آقایی هم که در خیابان دیدیم خود هادی خانیکی بود، اونم ورژن [...] که فرنگی ها بهش میگن sugar daddy
2. سال نو بر همه ی نوروز دوستان مبارک... شب قبل از سال نو وقتی که از گشت و گذاز با همین کژاندیش پورنوباف برگشتم، بعد از نماز عشا گفتم: «خدا جون اگه اون چیزی که میخوام رو صبح عید بهم بدی، عصر روز اول عید می برمت سینما...» صبح شد ، ظهر هم تمام شد، بعد از ظهر هنوز منتظر بودم. دم غروب دیگر با اعصابی داغان، بعد نماز مغرب همینطور رک به خدا گفتم: « کوفتم نمی برمت، زهر مار هم برات نمی خرم». خلاصه امیدوارم شما به هرچی می خواین برسید... سال جدید امیدوارم به سیاهی سال 86 نباشد. حداقل خوبی اش این است که امسال انتخابات(!) نداریم.
پ.ن. لازم است بگویم که ایده ی بردن خدا به سینما از آن دوست گرامی ام سیاوش صفوی است. امیدوارم از خر شیطان بیاید پایین و یادداشت هایش را چاپ کند، البته حالا حالاها نه...
-خانم: ...
-آقا: ...
-خانم: ...
-آقا: ...
-خانم: ...
-حضار: [...] ، [...]
-کودک:(گریه می کند) ...
-خانم: ...
-آقا: ...
-حضار: [...]
- منتقد باشعور و آشنا با جریان های نقد: نویسنده ی این نمایشنامه یا خیلی احمق است یا در شرایط تحدید شده ی سیاسی اجتماعی زندگی می کرده، اما طبق «نقد نو» که بنده هم دلبسته ی آنم ما کاری با شرایط تاریخیی که نویسنده در آن بوده نداریم. پس همان که اول گفتم ...
وارد كوپه كه مي شوم، زير لب سلامي مي كنم. فقط پيرمردي كه كنار همسر پيرش نشسته است ، جوابم را مي دهد: «خاري آقا؟». «مرسي». كنار پيرمرد مي نشينم. روبرويم زني باردار كه كاملا صورتش را زير چادرش پوشانده، نشسته در كنار شوهر اخمويش است. شوهر انگار كه من به زنش نظري داشته باشم به من نگاه مي كند. در كنارش جواني چاق ( بيشتر تپل است. چون واژه ي تپل اندكي با خود معناي سوسولي و چاقالي را دارد) [واژه گزيني در هر حال سخت است] كتابي از ديوانه اي به نام معتضد در دستش است و مشغول خواندن است؛ مشخص است هيچ كدامشان ارزش هم صحبتي را ندارند. چشمهايم را مي بندم تا اين پيرمرد سر صحبت را باز نكند، از آن حراف هاست( از چهره ي آدمها حتي مي شود فهميد كه پدر مادرشان كيست كاملا اشتباه است!)
هنوز قطار راه نيفتاده. با صدا باز شدن در كوپه چشمهايم را باز مي كنم. دختر جوان بلند بالايي، نيشش تا بناگوش باز، رو به من مي پرسد. «اين كوپه برا يه نفر جا داره؟» بعد يك مكث كوتاه مي گويم: «آره، جا داره اما بايد رو زمين بشينيد..» مي شنوم در حاليكه دارد مي رود كلمه نكبت را هم زير لب مي گويد و در باز...
اينها همه زير آب منو مي زنند. مي گن من ديوانه ام. اما تو مي دوني، پسر، من اگه تا حالا ازدواج نكردم به خاطر خودمه.باورت نمي شه از همون اولين سال كارشناسي اصلا دنبال رفيق بازي نبودم. همين ديروز يكي از همين كره خرهاي دانشجو يك نامه انداخته بود داخل اتاق.«جعفر آقا دستت درد نكند، ببين من صبحونه نخوردم، اين چايي رو كه آوردي، يه كلوچه هم برو از بوفه بخر.» تو كه نمي خواي پسر؟«همون يه دونه بخر». آها، يه نامه ي دوخطي. كره بز نوشته بود: سلام استاد بزرگوار، من در شما شباهت هاي بسياري با مارسل پروست مي بينم.- مي فهمي منظورش چيه؟ اين تعريف نيست آقا. منظورش اينه كه من هم مثل اون همجنس بازم. آره آندره ژيد هم بود. خوب حيوون بودن. بابا، نوبل يعني تقدير و جايزه به چهارتا حيوون. اين زنكه كيه امسال جايزه برد، يك فمينيست كمونيست كله شق و احمق. آخه اگه آدم بود مي فهميد زن و چه به برابري؟ وقتي تفاوت عقلي دارين، خودتون بايد یه كم مراعات كنيد. يه داستان داره به اسم.. Through the tunnel ، جفنگ.« دستت درد نكنه جعفر آقا. درم پشت سرت ببند.» من خودم مسلمونم، آخوند زاده ام. به توام گفتم، پسر دنبال سياست نرو. اين بيانيه آخر تحكيم چيه امضاتو انداختي زيرش. خر نشو پسر. مي كنندت زير يه جايي كه ديگه نتوني راه بري، تعارف كه باهات ندارم. بشين درست رو بخون، اون وقت مي شي دكترمملكت، ميان مننتت رو مي كشن. حرفت تاثيرگذار ميشه.من استادتم يه دفعه تا حالا به اين روزنامه شرق مقاله ندادم، اون وقت تو ره به ره مقاله هاي پر افاضات چاپ مي كني. همين يارو گندهه كه اتاقش كنار اتاق مدير گروهه. اين زن داره هنوز ول نكرده. من هم زير دستم60-70 تا دختر خوشگله اما اينها دانشجوهامن، شاگردهاي من اند. اين حيوونه. حالا اين در حاليه كه دانشجوها به خاطر قيافه اش فكر مي كنن كس خله. هفته پيش اومده ميگه بيا مقاله ي گراماتولوژي دريدا رو با هم ترجمه كنيم. من گفتم آقا مگه اين پسره، چي بود اسمش، پارسا برنداشته ترجمه كنه. ميگه « چرا، اما سقراط مي گه آدم نمي تونه دوبار پايش رو تو يه رودخونه بذاره.» من تو دلم گفتم آخه گوريل اولا چه ربطي داره. ثانيا سقراط اينو نگفته، اينو هراكليتوس گفته، جناب مترجم پساساختارگرايي. مغزش اندازه ي یه زنه. يه دفعه تو جلسه گروه، اساتيد مدعو نيستن اما اونجا ما هم بوديم.تيكه مي انداخت به تز من. الاغ من ثابت كردم پديدارشناسي هايدگر روي نمايشنامه هاي ابزورد بكت خيلي تاثير داشته. تز خودش تو چهار صفحه معني شعر stopping by woods بوده، بلاهت رو ببين.داداش كوچيكه ي پارسا اومده بود، مي گفت شوهر جوليا كريستوا آوانگارد رو شروع كرده، من گفتم من تزم همين بوده تا حالا همچين چيزي نشنيدم. رفت به گوريل گفت. ما شديم مضحكه. ببين پسر من براي همين تزم موسسه امام خميني قم هم رفتم. كتاب هستي و زمان از كجا مي آوردم. رفتم پيش دكتر اسدي، گفت برو پيش رضا داوري. مرتيكه يه جزوه ي پاروپوره بهم داد. خوب چه كار مي كردم رفتم موسسه ي مصباح. با خودشم نشستم و برخاستم. با سروشم رفتيم، جلسه هاي خونگي اش رو هم مي رفتم، هميشه اما مستقلم. آخوندزاده ام. خيلي ام مصباح با شخصيت بود. پا شديم از انقلاب، اونوقت ها خوابگه بودم، رفتيم سعادتت آباد، سر كلاس حسين پاينده. گفتيم اين ديگه آخر سواده، مقاله هاش رو كه ديدی. سیمين دانشور رو آورده بود سركلاس بررسي ادبيات معاصر ايران براي بچه هاي ارشد ادبيات انگليسي دانشگاه علامه. حالا سووشون رو ما خورده بوديم. دو جلسه رفتيم سر كلاس همين پاينده پاينده كه مي گن. ببين همين گوريل خودمون از اين بهتر درس مي د.. نمره هم كه سرش گرده.
1. احمد بورقانی رفت. انکه همیشه تنها اصلاح طلب درست و حسابی جماعت درون حکومتی بود. یاد مطبوعات دوره اش هنوز درزیرلب شیرین است...

2. دوست هم دانشگاهی ام بیژن صباغ دوباره بازداشت شده است. دیر گرفتندش اما امیدوارم دیر آزادش نکنند یا حداقل به سرنوشت دانشجوی سنندجی دچار نشود. با تمام اختلاف عقیده هایی که با هم داشتیم اما عجیب پسری دوست داشتنی بود. بیژن یاد فلوت نوازی ات بخیر...
دیگر پنچره ی ساختمان روبرویی سرخ فام نمی شود،
دیگر پرده های شیشه های آن خونین نمی شوند...،
دیگر نادیا چیزی را پیش بینی نمی کند...
تصادف عینی به گا رفت...
آندره برتون ضایع شده است...
سوررئالیسم یعنی...:
این مهدی پس کی می آید...!
دوربین رفت. نور رفت. صدا رفت. مجری برنامه آماده پشت میزش نشسته بود. برنامه شروع شد. مجری صحبت هایش را شروع کرد طبق آنچه از قبل برنامه ریزی کرده بود. از اتاق فرمان بهش اشاره کردند صدا ندارد. پس بلند تر صحبت کرد، بلند تر. فریاد زد اما همچنان صدا نداشت. فریادها باعث سرفه های ممتدش شد، سرفه ها اما صدا داشت. از پشت میز بلند شد، آمد پشت دوربین، با تمام وجود فریاد زد، حالا فریادش گوش فلک را کر کرد...
دوستش گفت موضوع چیست؟
مجری سابق گفت مسئله شایستگی است.
«تو داری؟»
«نه.»
«پس چی داری؟»
«مهارت!»
«مهارت درچی؟»
«ماهیگیری.»
«تا به حال هم چیزی گرفته ای؟»
«نه. من تو کاره صید قزل آلام...»
«آها شنیدم. توآمریکا؟»
«نه . نسکافه...»
حاکم شرع ایستاده مقابل پنچ جوان ترسیده. دستهای هر پنج نفر از سرما سرخ شده. معاون قاضی به سرباز دستور می دهد دوباره پابند های پنج جانی را ببندند. حاکم برگ دیگری از کارنامه ی کاری اش را پشت سر می گذارد با افتخار. حکم قاضی مخفم شرع اعلام می شود: « قطع دست راس و پای چپ محاربین با خدا...»
فردا صبح مقامات استانی نگاه می کنند اجرای حکم عادلانه را....
1. بی نظیر بوتو حیف بود. از بچگی هم اسمش را حفظ بودم هم خیلی ازش خوشم می آمد.( امان از بچگی...). اما بعدها دیگه به عنوان یک زن که به این مقام رسیده برایم مطرح شد( یعنی همچین می گویند یک زن به این درجه رسیده که انگار از زن پست تر موجودی نیست و رسیدن یک زن به این مقام یک چیز ماورای زنانگی است..!) بوتو نماد دموکراسی خواهی برای کشور و تمامیت خواهی در سطح حزب بود. یک حزب خانوادگی که دنبال دموکراسی سکولار و غیر نظامی برای کشورش بود. یک جور تقاضای بازتولید نظام تک حزبی و لیبرال ژاپن در پاکستان. حالا که رفت...
2. یک روز به یاروی محترمی که فکر می کرد به من علاقه منده ! گقتم هر وقت احساس کردی دیگه از هیچی نمی ترسی و شجاعت بر زندگیت مستولی شده ، یک تیغ بذار روی رگ مچت و فشار بده. اون وقت دیگه برای همیشه از شر ترس راحت میشی. آنجا بود که طرف فهمید به من دیوانه علاقه مند نیست.....!
3. دم انتخابات مجلس بازموج جدید بازداشتها شروع می شود. پس عزیزان وبلاگ نویس به توصیه های سردبیر دیپلم گوش دهید و از سیاست دست بشویید. دیشب سردبیر دیپلم رو شام بردم پیتزا فروشی. اینم کیس مناسبی برای ازدواجه ، فقط مشکل اینه که مرد است و ...
4. یک روز به یک نفر محترمه دیگه هم قول دادم تا آخر عمر باهاش باشم و ... . فردا صبح که از خواب بیدار شدم، دیگه نه بهش زنگ زدم و تماس هایش رو هم جواب ندادم...
بازداشت های اخیر دانشجویان این آخر عمری شامل حال من هم شد. فعلا که از شر مامورین خدوم اطلاعات راحت شده ام (شاید هم آنها از شر کنه ای مثل من راحت شده اند!). دو راه پیش روی من الان موجود است. یا آنچه بر من اتفاق افتاده را بنویسم، همین جا ؛ که به ضررم است چون اینها همه رصد می شوند. یا اینکه بی خیال خاطره بشوم و نصیحت های برادران را به گوش بگیرم.
راه دوم طبیعتا منطقی تره ، اما از آنجایی که من تا اینجای ماجرا را گفته ام پس وجدان بیدار و آزاد اندیش !! من اجازه نمی دهد سکوت کنم پس می نویسم پس (عجب خری) هستم!
باور کنید حالم گرفته است ، حداقل تا دو هفته ی دیگر هیچ نمی نویسم. باید به ولایت برگشت و مادر را از نگرانی در آورد. چند صباحی مواظب خود باشید و مرتکب خریتی نشوید( این را بازجویی به نام «مهندس» به من گفت، عجب درایتی...!!). برمی گردم شاید مزه ی آلبالو ترش رو هم احساس کردیم...
آزادی عجب چیز خوبیه...ََ
برادرم چکاد عزیز ،ایضا علی شیرازی ؛
متاسفانه جناب چکاد شما مدیوم وبلاگ شخصی را با صفحه ی اندیشه ی روزنامه ها اشتباه گرفته ای .بر من خرده می گیری که در وبلاگم چرا شعرگونه های فلسفی می گذارم و آه سر می دهی که چرا فلسفه ی انگلوساکسون در ایران مورد بی مهری قرار می گیرد. عزیز من یا از مرحله پرتی یا درگیری ات در فلسفه ی علم تو را گرفتار کرده ست.
اولا فضای شخصی وبلاگ محل شخصی نویسی است نه نوشتن بیانات پر طمطراق سروران فیلسوف. اینجا جایی است که هر ننه قمری از هر چه بخواهد می نویسد. دنبال مطالب فلسفی چه از من چه از دیگران در وبلاگ شخصی نگرد، آنها در «سایت ها» موجودند.
ثانیا عزیز من تو از ان ور دیوار نیفت. اگر همه به هایدگر و دازاین پرداخته اند، تو در عوض نچسب به انگلیسی ها. اگر هایدگر کسی( یا ایران) را به جایی رساند، راسل هم تو را می رساند. برو دنبال ریشه یابی عللی که باعث شده این نادخودآگاه ایرانی شکل بگیرد که حرفهای اسپینوزا و هگل وکانت در ایران مقبول افتد. به ما هم تهمت نزن، من هم اکنون درگیر برگزاری سیمیناری تحت عنوان کلی آسیب شناسی دوره ی گذار توسط اساتیدی برجسته هستم. من می دانم برای برون رفت از وضع موجود چه کنم ،چه در نشریات چه در سمینارها و سخنرانی ها. تو عزیزم مواضب آن بادکنک فلسفه ی علم باش...
تفسیر مرگ است ،
تاویل زندگی است ،
گرچه زندگی بی معناست ،
اما مهم آن است که فردی است ...
چه به یاد ماندنی است ، اگر
یکی برود و دیگر برنگردد....
اما حیف که همیشه در مراجعه ایممم.....
سرنوشت محتوم هر سادیسمی یک مازوخیسم است. هر سادیسمی.. ، حتی اگر مقدس ترین نوع سادیسم باشد..
سادیسم نهفته در شب زفاف هم ازاین قاعده ی ازلی و ابدی مستثنی نیست ؛ پیامد آن سادیسم پنهان و تقدیس شده مازوخیسمی است که کفاره ی آن اتفاق است ؛ رشد فرزند...
همه محکومیم اگر در دام سادیسم مقدس بیفتیم جور بزرگ کردن فرزند را بکشیم ؛
شیرین اما نا مشروع...
دعوتم کرده تا بنویسم در باب وطن . هم می توانم به عنوان یک نوع انسان بنویسم از وطن فرضی و هم می توانم به عنوان ایرانی از وطن مادری ؛ ایران بنویسم. شاید هم به عنوان یک جهان-وند از همزیستی انسان در دهکده ی نحس جهانی ؟!
در گذشته ، جه در اسطوره های غربی ویا شرقی وطن از جنس ماده بوده است. اغلب هم با مادر مقایسه شده ؛مام میهن . پس قضیه سخت تر شد . از وطن که بنویسی یعنی از زنی می نویسی که باید مثل مادر در نظرت باشد ، شاید اصیل تر.
ببینید عجب اسطوره ها به آدم دروغ می گویند. کجایش وطن همچون مادر است که به پای فرزندش بسوزد تا مباد که فرزند آسیبی ببیند..! کدام شب را وطن بیدار مانده است ؟ هان..؟!
وطن بد بی وفاست. وطن سخت نامرد است. وطن از لکاته های قصه های من هم بد تر است.آخر این وطن لعنتی چیست که هم می تواند با کوروش بخوابد ، هم با محمود افغان؟ هم چنگیز مغول و هم نادر افشار؟ هم آغا محمد خان قاجار و هم سید علی خامنه ای؟
وطن یعنی مهری داغ بر روی پیشانی. یعنی اگر از تو پرسیدند از کدام خراب شده ای ، جرئت نکنی بگویی ایران چون افغانستان خیلی بهتر است.
وطن یعنی دغدغه ی بی خود. یعنی اگر با او نباشی دلت تنگ می شود که دوباره آن خیابان ها را ببینی و سری به دستشویی های برقی پارک لاله بزنی.
وطن یعنی سوگ مادر از دست رفته. یعنی قبر مادر را ندانی ، مادر را نشناسی ،پدر راهم ...
وطن یعنی قلاده ی انسان بی هویت. یعنی اگر مردی ، از آن فرار کن.
در نتیجه همه ی این حرفها..: گورپدر وطن..
برای همین ها بود که در عنوان نوشتم: وطن ، وطن ، زمزمه ی هر روز و هر شب من است...
اول مهر الاق ها به مدرسه می روند
میرزا حسن رشدیه بعد از سفر به ممالک روسیه تصمیم به تاسیس مدرسه ی مدرن در ایران گرفت و آن همه مرارت کشید . آن مادر مرده ی بد بخت مصائب تاسیس مدرسه در تبریز و تهران و مشهد را برای این به جان خرید که باشد تا روزی مدرنیته به سراغ این سوته دلان گربه نشین بیاید.
120 سال از روز می گذرد و با اول مهر مجبوریم به سر درس و مشق مان برویم. آنچه نتیجه ی هدف میرزا را اسفناک می کند ، حال و روز این جوانان دانشجو ست. دانشگاه شده پاتوق دوست یابی ، محل قدم زنی یا عرصه ی جولان چند فقره احمق خر خوون. آنچه در این دانشگاه نیست مدرنیسم فرهنگی است و شعور فردی.
اینجاست که اول مهر با دیدن این عروسک ها در دانشگاه فقط و فقط به روح میرزا حسن رشدیه ملعون پست خائن نابکار مادر به خطا ناسزا می فرستم...
تا دیروز گمانم بر این بود که طبیعتا مردها باید مرد تر باشند یعنی همیشه این طوری فکر می کردم اما همین دیروز ، یعنی درست همین دیروز بود که بهم ثابت شد «مردی» به بودن یک چیزی بین پاهای آدم نیست که بتونه باهاش فکر کنه ، یا موهای زبر توی سینه و پشم تو صورت باعث مردی و مردانگی نیست. به این که سر یک فرصت مناسب برای همسرت اوتانازی انجام بدهی و همسرت را از شر خودت برهانی . این مردانگی است ، این آخر مردانگی است …
۱. مسابقه ی بهترین پست درکنار چند رقابت دیگری که در حال برگزاری اند، از مسابقات جالبه عرصه ی وب است. من با این پست در این مسابقه شرکت کرده ام. با مراجعه به این وبلاگ هرکسی می تواند بهترین پستش را در آن قرار دهد.
۲. سفر چند روزه ام و مستقر شدنم باعث شد چند روزی مطلبی در وبلاگم نگذارم. اما تو این چند روزه دقت کردم به لوگویی که مجید عزیز برایم طراحی کرده. به جای تامل گاهی … نوسته گاهی تامل…
به ذهن کوته من این کار استاد سردبیر دیپلم دو علت می تواند داشته باشد. یا در موقع طراحی مست بوده ( که بعیده) یا مجید به جرگه ی شاعران منقرض شده شده ی دادا پیوسته.« پس آنانکه گفتند دادائیسم مرده برای این آخرین شاعر دادا بپاخیزند و کلاهشان را از سر بردارند!»